« صفحهِ اصلى | قبلى: يادم نيست کجا خواندم که نوشته بود اتفاقهاي تأثيرگ... » | قبلى: حظ وافری بردیم امروز از برای تو دهنی زدن به یک احم... » | قبلى: امان از جمعه ای که فردایش تولدت باشد و کلی کار عقب... » | قبلى:
دستهاي من است. با تمام وجود حساش ميکنم. امضا م... » | قبلى: » | قبلى: دارم تو مخام دنبال آخرين متني ميگردم كه قراره بر... » | قبلى: <!--[if gte mso 9]> <![endif]--><!--[if ... » | قبلى: خوب است که آدم بعضی وقت ها به خودش قولی بدهد. سال ... » | قبلى: خدایا ممنون
همه چیز عالی بود. امشب به تک تک افراد ... » | قبلى: ما رفتیم به سوی خورشید خانم »
»
و اين هم بشود آن آخرين پستي که قرارمان بود. بماند و ما که ميمانيم و صبر ميکنيم تا روزي که ... اگه گفتي؟ آره مرد، هنوز هم من منتظر يک خبر خوبام. فقط موهاي بيشتري سفيد شده و حفرههاي ريههايام کمي گشادتر شده و سرفههايام از کوچهي باريکتري ميآيند. وگرنه يک خبر خوب هميشه يک خبر خوب ميماند. هر چه ديرتر باشد ما احمقها فکر ميکنيم که کارگردان آدم «مال»تري است. از وقتي يادم هست، بهار هميشه از پلههاي ارديبهشت پايين ميرفت و ناگهان پاييز ميشد تا من نخواهم يادم بيافتد که بهار کدام سال آن هجوم واقع شد. گويي پاي همان پلههايي که من فقط بالا رفتن از آن را دوست داشتم و وقتي پشت سر تو بالا ميرفتم يا ميآمدم چهار ستونام ميلرزيد که مبادا زن ببيند و فکر بدي بکند و ... تا روزي که کلاهام تدبيري در کار کرد که هر چه فکر بدتري بکند، به پاي بدي واقعيت مثل زهرمار زندهگي تازه مشترک شدهي ما که نميرسد. لااقل حق فکر کردن که دارد بدبخت. شبهايي که او هم بود و باز تو نميترسيدي و من هميشه ميترسيدم و زندهگي رونق داشت و من تمام دغدغهام اين بود که فردا صبح بالاي صفحهي تقويمام چند ستاره خواهم گذاشت يا عصر حاشا کنم که اصلن يادم نيست چه کسي حمله کرد و من از خواب پريدم ناگهان. خيلي «حااااال» ميداد. سر چند ستاره بودناش با خودم دعوا ميکردم. آن تقويم را درون گاو صندوقي گذاشتهام و گاوصندوق را درون چيزي مثل «کرگدنصندوق» که مبادا کسي قبل از آن خبر خوب، يک روز بيايد و ستارهها را بشمارد و «فاش» بشويم و حساب پس بدهيم و احساس خيلي دروغين شرمساري ارايه کنيم و همهي آنچه که امروز حول تو ميچرخد واقع بشود و من فقط ناظر بيروني باشم و ديگران هم که فهميدهاند چه هيولايي بودهام من و تو بيخبر. تازه هيچکس نميداند وسط زمستان آن سال چند ستاره آفريديم. شد رمز عبوري که وقتي ميزدي، ستاره نشان ميداد. بيا با هم بخنديم عسل. تنها بخنديم که چه شود؟ بخنديم که يار مرا، يار مرا، عشق به بازار مرا! بخنديم که هر چهقدر هم مجنون نباشي، هر روز از سر کوي ليلي کسي رد ميشوي تا به خانهات برسي. بخنديم که ما چهقدر شبيه هم نيستيم و چهقدر از هم دور ميشويم و يک بار هم نگفتي آخر که تحمل ميکني يا راستاش را ميگويي. حکايت قشنگي بود. اصلن تا همين چند وقت پيش يک راز هم بود. يادت که نرفته؟ رازي که نسخهي ديگري از آن وجود ندارد که حالا مثلن چه شود. چهار سال پيش بود تقريبن. از روي آيينه استنباط کردم که: احتمالاً آدمها از آنچه كه فكرش را ميكنيم از ما دورترند. هنوز احتمالناش را ميگفتم. «تلختر از اين هم شايد» تلخ مثل يک «عشق تنبل» که هيچ وقت نخواست خودش را تکاني بدهد يا از من شنيده باش که دعا ميکنم تو را:
هر که گويد که خلاصاش ده ز عشق
آن دعا از آسمان مردود باد
تا ببينيم زور کداممان بيشتر است. البته ما که ميدانيم زور صبر از همه چيز بيشتر است و تا يادم نرفته از قول صاحب
رسالهي صد فرمان عرض کنم که فرمان صد + سي و هفتامش چنين ميگويد: «بغل کنيد همديگر را؛ سرايت نميکند.» خوب گفتهاست الحق.
¦ vav @ 10:24 AM
¦
» تعداد نظرات: 1
سلام سينا خان امروز همينطوري رفتم سراغ وبلاگ كنفرانس تو كامنتهاي آخرين پست وبلاگت رو ديدم خيلي خوشحال شدم چطوري؟ خبري ازت نيست
نظرى نداريد؟
<< صفحهِ اصلی وبلاگ