»
حاجی واشنگتن
آئین چراغ خاموشی نیست، قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، كمتر چریده بودی بیشتر میماندی، چه پاكیزه است كفنت، این پوستین سفید حنابسته، قربانی، عید قربان مبارك، دلم سخت گرفته، دریغ از یك گوش مطمئن، به تو اعتماد میكنم همصحبت. چون مجلس، مجلس قربانی است و پایان سخن وقت ذبح تو، چه شبیه چشمهای تو به چشمهای دخترم، مهرالنساء، ذبح تو سخته برای من
Labels: امضا دار
¦ ميم واو سين @ 5:55 PM
¦
»
SIX RIBBONS
بالاخره تمام شد اين گزارش 243 صفحهاي. ساعت دقيقن 2 نيمه شب است. سيگار آخر شبام را هم کنار پنجره آشپزخانه کشيدهام. باور کن پنجره را خوب باز کرده بودم، محض احتباط کولر را هم روي دور تند گذاشتم تا دود سيگار از پنجره آشپزخانه خوب بيرون برود.
راستش وقتي توي هال داشتي تلويزيون نگاه ميکردي، من داشتم سيکس ريبون گوش ميدادم. الان هم گوش مي دهم:
If I where a minstrel
I'd sing you six love songs to tell the whole world of the love that we share
آهنگ من را برد به کودکي. در برابر باد. تو آن روزها نبودهاي لابد. جاناتان گرت را هم نميشناسي. اما من تمام اين آهنگ را مو به مو يادم هست. مگر ميشود آدم يادش برود آرزوهاي دوران بچهگي را که به هم مي بافت که بزرگ مي شوم و من هم مثل جاناتان با مري ملوين خودم آشنا ميشوم و مبارزه خواهم کرد با تمام کت قرمزهاي لعنتي. مگر اين آهنگ امشب دست از سر من بر مي دارد:
If I where a merchant
I'd bring you six diamonds with six blood red roses for my love to wear
صداي نفسهاي تو از اتاق خواب ميآيد و من همچنان گزارش مينويسم تا بشود 243 صفحه تا بنويسم تمام فکرهايم را وقتي اين گزارش لعنتي را مينوشتم تا بشود243 صفحه. و گوش دادن به اين آهنگ :
But I am a simple man a poor common farmer
So take my six ribbons to tie back your hair
Yellow and brown, blue as the sky, red as my blood, green as your eye.
خستهام. کت قرمزها زياد شدهاند. فردا شايد برايت شش تا کش رنگي خريدم.
¦ ميم واو سين @ 2:23 AM
¦
»
و اين هم بشود آن آخرين پستي که قرارمان بود. بماند و ما که ميمانيم و صبر ميکنيم تا روزي که ... اگه گفتي؟ آره مرد، هنوز هم من منتظر يک خبر خوبام. فقط موهاي بيشتري سفيد شده و حفرههاي ريههايام کمي گشادتر شده و سرفههايام از کوچهي باريکتري ميآيند. وگرنه يک خبر خوب هميشه يک خبر خوب ميماند. هر چه ديرتر باشد ما احمقها فکر ميکنيم که کارگردان آدم «مال»تري است. از وقتي يادم هست، بهار هميشه از پلههاي ارديبهشت پايين ميرفت و ناگهان پاييز ميشد تا من نخواهم يادم بيافتد که بهار کدام سال آن هجوم واقع شد. گويي پاي همان پلههايي که من فقط بالا رفتن از آن را دوست داشتم و وقتي پشت سر تو بالا ميرفتم يا ميآمدم چهار ستونام ميلرزيد که مبادا زن ببيند و فکر بدي بکند و ... تا روزي که کلاهام تدبيري در کار کرد که هر چه فکر بدتري بکند، به پاي بدي واقعيت مثل زهرمار زندهگي تازه مشترک شدهي ما که نميرسد. لااقل حق فکر کردن که دارد بدبخت. شبهايي که او هم بود و باز تو نميترسيدي و من هميشه ميترسيدم و زندهگي رونق داشت و من تمام دغدغهام اين بود که فردا صبح بالاي صفحهي تقويمام چند ستاره خواهم گذاشت يا عصر حاشا کنم که اصلن يادم نيست چه کسي حمله کرد و من از خواب پريدم ناگهان. خيلي «حااااال» ميداد. سر چند ستاره بودناش با خودم دعوا ميکردم. آن تقويم را درون گاو صندوقي گذاشتهام و گاوصندوق را درون چيزي مثل «کرگدنصندوق» که مبادا کسي قبل از آن خبر خوب، يک روز بيايد و ستارهها را بشمارد و «فاش» بشويم و حساب پس بدهيم و احساس خيلي دروغين شرمساري ارايه کنيم و همهي آنچه که امروز حول تو ميچرخد واقع بشود و من فقط ناظر بيروني باشم و ديگران هم که فهميدهاند چه هيولايي بودهام من و تو بيخبر. تازه هيچکس نميداند وسط زمستان آن سال چند ستاره آفريديم. شد رمز عبوري که وقتي ميزدي، ستاره نشان ميداد. بيا با هم بخنديم عسل. تنها بخنديم که چه شود؟ بخنديم که يار مرا، يار مرا، عشق به بازار مرا! بخنديم که هر چهقدر هم مجنون نباشي، هر روز از سر کوي ليلي کسي رد ميشوي تا به خانهات برسي. بخنديم که ما چهقدر شبيه هم نيستيم و چهقدر از هم دور ميشويم و يک بار هم نگفتي آخر که تحمل ميکني يا راستاش را ميگويي. حکايت قشنگي بود. اصلن تا همين چند وقت پيش يک راز هم بود. يادت که نرفته؟ رازي که نسخهي ديگري از آن وجود ندارد که حالا مثلن چه شود. چهار سال پيش بود تقريبن. از روي آيينه استنباط کردم که: احتمالاً آدمها از آنچه كه فكرش را ميكنيم از ما دورترند. هنوز احتمالناش را ميگفتم. «تلختر از اين هم شايد» تلخ مثل يک «عشق تنبل» که هيچ وقت نخواست خودش را تکاني بدهد يا از من شنيده باش که دعا ميکنم تو را:
هر که گويد که خلاصاش ده ز عشق
آن دعا از آسمان مردود باد
تا ببينيم زور کداممان بيشتر است. البته ما که ميدانيم زور صبر از همه چيز بيشتر است و تا يادم نرفته از قول صاحب
رسالهي صد فرمان عرض کنم که فرمان صد + سي و هفتامش چنين ميگويد: «بغل کنيد همديگر را؛ سرايت نميکند.» خوب گفتهاست الحق.
¦ vav @ 10:24 AM
¦
»
يادم نيست کجا خواندم که نوشته بود اتفاقهاي تأثيرگذار در زندهگي هر کس دو بار تکرار ميشود بار اول به صورت تراژدي بار دوم به صورت کمدي. بار اولش را خوب بهياد دارم. همان سالي بود که براي کنکور ميخواندم يا شايد هم يکسالي مانده بود به کنکور. يکي از همان بعد ازظهرهاي تابستان که مردهاي فاميل مردسالارانه هندوانه قاچ ميکردند و بوي سيگار و عرقسگي استکانهايشان از زير در بسته همراه باد کولر بيرون مي آمد. همانجا پشت در که بودم و باد خنک که به پنجههايام مي خورد اتفاق تراژيک را شنيدم. تمام و کمال به واضحترين شکل ممکن.
روزهاي سختي را گذرانديم تا باورشان شد حرف آن روزشان اشتباه بوده.
اما امشب که باز اتفاق افتاد، حتا واضحتر از دفعهي قبل ديگر برايام کمدي شده بود. خنديدم به حماقت تاريک مغز مردسالار.
¦ ميم واو سين @ 2:10 AM
¦
»
حظ وافری بردیم امروز از برای تو دهنی زدن به یک احمق که یکسال و اندی خون به جگرمان آورد. چه کیفی داشت وقتی زور می زد برای راضی کردنم و من از بیخ و بن می بریدم تمام ارتباط هایم را. خیلی وقت بود که لازم داشت یکی محکم بخواباند در گوشش.
¦ ميم واو سين @ 11:18 PM
¦
»
امان از جمعه ای که فردایش تولدت باشد و کلی کار عقب مانده داشته باشی و تمام طول روز از بی حوصله گی تراوین بازی کرده باشی. شب که می رسد دنیا آوار شود روب سرت که بی فایده ترین آدم روی زمینی
¦ ميم واو سين @ 11:51 PM
¦
»

دستهاي من است. با تمام وجود حساش ميکنم. امضا ميدهم براي تمام خندههاي آيندهات، براي تمام آرزوهاي فردايت، براي فراموشي تمام ناراحتيهاي امروزت و براي پايان تمام ترسهايت. شاهدم، همان شاخه گل مريم که جوانترين گلبرگاش با تمام کنجکاوي کودکانهاش سرک ميکشد ميانکاغذهايم. هميشه عطر مريم را به خاطر خواهم آورد براي هر کدام از خندههايت. دست هاي من هميشه ميلرزند. به شهادت تمام ليوانهاي يک بار مصرف بستني، اما گل مريم شاهد است که امروز دستهايم قرص و محکم سند زدند همه وجودم را به نامت.
خورشيد آرزوهاي من، از فردا گرمتر بتاب
بيمار خندههاي تو ام، از فردا بيشتر بخند
¦ ميم واو سين @ 12:19 PM
¦
»

Labels: برای ثبت عقت
¦ ميم واو سين @ 2:38 PM
¦
»
دارم تو مخام دنبال آخرين متني ميگردم كه قراره برينم اينجا.
كه چي؟ سينا بمونه و مناش.
¦ vav @ 2:30 AM
¦